خرید بک لینک
در سر هر که چشم عبرت نیست خوار و بی اعتبار خواهد بود بس کن ار چه سخن نشاند غبار آخر از وی غبار خواهد بود شمس تبریز چون قرار گرفت دل از او بی قرار خواهد بود 975 آتش افکند در جهان جمشید از پس چار پرده چون خورشید خنک او را که شد برهنه ز بود وای آن را که جست سایه بید دل سپیدست و عشق را رو سرخ زان سپیدی که نیست سرخ و سپید عشق ایمن ولایتیست چنانک ترس را نیست اندر او امید هر حیاتی که یک دمش عمرست چون برآید ز عشق شد جاوید یک عروسیست بر فلک که مپرس ور بپرسی بپرس از ناهید زین عروسی خبر نداشت کسی آمدند انبیا به رسم نوید شمس تبریز خسرو عهدست خسروان را هله به جان بخرید 976 خسروانی که فتنه ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید در صفای می نهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید شاهدان فنا شما جمله با لب لعل و جان سنگینید بل که بر اسب ذوق و شیرینی تا ابد خوش نشسته در زینید تبریزی شوید اگر در عشق بنده شمس ملت و دینید 977 عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد عید ار بوی جان ما دارد در جهان همچو جان مبارک باد بر تو ای ماه آسمان و زمین تا به هفت آسمان مبارک باد عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد روزه مگشای جز به قند لبش قند او در دهان مبارک باد عید بنوشت بر کنار لبش کاین می بی کران مبارک باد عید آمد که ای سبک روحان رطل های گران مبارک باد چند پنهان خوری صلاح الدین بوسه های نهان مبارک باد گر نصیبی به من دهی گویم بر من و بر فلان مبارک باد 978 زندگانی صدر عالی باد ایزدش پاسبان و کالی باد هر چه نسیه ست مقبلان را عیش پیش او نقد وقت و حالی باد مجلس گرم پرحلاوت او از حریف فسرده خالی باد جان ها واگشاده پر در غیب بسته پیشش چو نقش قالی باد بر یمین و یسار او دولت هم جنوبی و هم شمالی باد دو ولایت که جسم و جان خوانند بر سر هر دو شاه و والی باد بخت نقدست شمس تبریزی او بسم غیر او مآلی باد 979 شاهدی بین که در زمانه بزاد بت و بتخانه را به باد بداد

برچسب: نویسنده: hashem تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

چون دل سبکش کند بهارت صد گونه غمش گران ندارد آن عشق جوان چو نوبهارت جز پیران را جوان ندارد تا چند نشان دهی خمش کن کان اصل نشان نشان ندارد بگذار نشان چو شمس تبریز آن شمس که او کران ندارد 698 آن کس که ز تو نشان ندارد گر خورشیدست آن ندارد ما بر در و بام عشق حیران آن بام که نردبان ندارد دل چون چنگست و عشق زخمه پس دل به چه دل فغان ندارد امروز فغان عاشقان را بشنو که تو را زیان ندارد هر ذره پر از فغان و ناله ست اما چه کند زیان ندارد رقص است زبان ذره زیرا جز رقص دگر بیان ندارد هر سو نگران تست دل ها وان سو که تویی گمان ندارد این عالم را کرانه ای هست عشق من و تو کران ندارد مانند خیال تو ندیدم بوسه دهد و دهان ندارد ماننده غمزه ات ندیدم تیر اندازد کمان ندارد دادی کمری که بر میان بند طفل دل من میان ندارد گفتی که به سوی ما روان شو بی لطف تو جان روان ندارد 699 بیچاره کسی که می ندارد غوره به سلف همی فشارد بیچاره زمین که شوره باشد وین ابر کرم بر او نبارد باری دل من صبوح مستست وام شب دوش می گزارد گفتم به صبوح خفتگان را پامزد ویم که سر برآرد امروز گریخت شرم از من او بر کف مست کی نگارد ساقیست گرفته گوشم امروز یک لحظه مرا نمی گذارد جام چو عصاش اژدها شد بر قبطی عقل می گمارد خاموش و ببین که خم مستان چون جام شریف می سپارد 700 آن خواجه خوش لقا چه دارد آیینه اش از صفا چه دارد هان تا نروی تو در جوالش رختش بطلب که تا چه دارد اندر سخنش کشان و بو گیر کز بوی می بقا چه دارد در گلشن ذوق او فرورو کز نرگس و لاله ها چه دارد هر چند کز انبیا بلافید از گوهر انبیا چه دارد گر چه صلوات می فرستند از صفوت مصطفی چه دارد یا سایه خود بر او مینداز کو خود چه کس است یا چه دارد در ساقی خویش چنگ درزن مندیش که آن سه تا چه دارد عمری پی زید و عمرو بردی زین پس بنگر خدا چه دارد از سرمجموع اصل مگذر کاین اصل جدا جدا چه دارد این کاه سخن دگر مپیما بندیش که کهربا چه دارد 701 آن خواجه خوش لقا چه دارد بازار مرا بها چه دارد

برچسب: نویسنده: hashem تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 11:39

صفحه بندی